تبلیغات
نیلوفرآبی
عضو هستم در:

شبکه اجتماعی فیس نگاه

نیلوفر آبی
07:54 ق.ظ    قصه
قصه از اون جا شروع شد که:
 
خیلی عصبانی بود...
 
گفت:اگه دوسم داری ثابت کن
 
گفتم:چه جوری؟
 
گفت:تیغو بردار رگتو بزن
 
گفتم:مرگ و زندگی دست خداست
 
گفت:پس دوسم نداری
 
تیغو برداشتمو رگمو زدم
 
وقتی آروم داشتم تو آغوش گرمش 

جون می دادم...
 
آروم تو گوشم گفت:
 
اگه دوسم داشتی 

تنهام نمی ذاشتی...



سه شنبه 11 اسفند 1394 به قلم: نیلوفر آبی